شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

سیرک

عسل خان  دیشب اولین بار رفتی سیرک.سیرک خلیل عقاب قبلش نگران بودم که نکنه اذیت بشی و نشینی...اما،اما.واقعا عشقی،از اول تا اخر نشستی و نگاه کردی و می خندیدی و کلی هم دست زدی و رقصیدی. و آخرش هم خیلی قشنگ سرتو گذاشتی رو شونه منو خوابیدی.نمی دونی چه کیفی کردم از این همه آقا بودن. . بذار یه بار دیگه بگم....دوست دارم دوست دارم دوست دارم
17 مرداد 1393

خواب

سه شنبه 7 مرداد 93 تو برای اولین بار تا صبح خوابیدی.باور کردنی نبود بدون شیر تا صبح !!!! آفرین پسر مامان ،تو افتخار منی ...
12 مرداد 1393

اولین جلسه کارگاه مادر و کودک

امروز رفتیم و کارگاه مادر و کودک مهد اردیبهشت ثبت نامت کردم و رفتیم سر کلاس،البته با دوستهات،دلسا،رایان،فاطمه و برسام. کلی شعر خوندیم و بازی کردیم.هفته ای دو بار کلاس داری .وطبق نظر خانم علوی خیلی برای پیشرفتت خوبه. اینم از مزایای کارگاه  مادر و کودک: _ ارتقای مهارت های ادراکی و اجتماعی _ ترویج تفکر خلاق و افزایش اعتماد به نفس _ تحریک و تقویت حواس پنجگانه _ بازی و تحرک همراه با موسیقی و آشنایی با ریتم و آواز و اصوات _ فعالیت هایی در جهت پرورش حرکت چشم،تمرکز دید و هماهنگی چشم و دست _ تجارب حسی جهت پرورش حس لامسه _ ساخت کاردستی _ قصه گویی و خواندن شعر
6 مرداد 1393

پارک

کوچولوی مامان، عاشق پارکی و منم سعی می کنم حداقل یک روز درمیان ببرمت پارکوقتی میرسیم به وسایل بازی هیجان رو تو چشمات می بینم. از  شیب سرسره می ری بالا و سر می خوری میای پایین بعداز یک ربع تاب رو می بینی و اشاره می کنی بریم اونجا حالا مگه طاقت صف ایستادن رو داری بعدم که سوار بشی پیاده کردنت داستان می شه.صف طولانی پچه هایی که منتظرن تو پیاده بشی و آدریان خان می گه اصلا دست به تاب من نزنید و جیغ می کشی و به هزار کلک میاریمت پایین و دوباره می ری سراغ سرسره و دوباره .... امروز که تو پارک بودیم من روصندلی نشستم و تو  و بابایی رو از دور نگاه کردم....یاد یه چیزی افتادم .چندسال پیش من و بابایی رفته بودیم پارک بعد از دیدن بچه ها وخوشحالی...
5 مرداد 1393

دایی

یه چند وقتیه که دایی رو یاد گرفتی و دیگه به همه میگی دایی.حتی بابا رو هم یادت رفته بهش میگی دایی ،حالا هی میگیم بگو بابا تو می گی دایییی ولی فکر کنم سرکارمون گذاشتی چون بعداز اینکه میگی می خندی! به بابابزرگها میگی دایی به عمو میگی دایی مجری تلویزیون  رو نشون می دی و میگی دایی.....خلاصه دایم درحال نمک ریختنی. _ راستی دندون هفتم ( پایین سمت راست) هم نمایان شد.مبارک باشه _ بعد از 10 روز از واکسن یکسالگیت امروز تب کردی،بردمت دکتر و گفت شاید ویروسی باشه  و دارو داد.ولی تبت خداروشکر قطع شد و هیچ علایمی نداری.  
3 مرداد 1393
1